مثل کاغذ...
بعضی وقت ها احساس هم کاغذی می شود!
............
امروز یکی از روزهای دو سالگی توست
تویی که با همه بی زبانیت همزبان لحظه های تنهایی من بودی.
در این دو سال بین ما چه ها که نگذشت!
چه روز های شاد و غمگینی که نرفت!
فقط از آن روزها ردپایی بر دل تو جا مانده.
ردپاهایی که زندگی من را ساخت.
.............
احساس کاغذی من تولدت مباک!
" فرانه"
مقصر...
نه تقصیر سیب هم نبود....
تقصیر آن بود
که
تقصیر را برای ما ...
!!!!!!معنی کرد
امروز...آمدم...نیامدی...
فردا.....خدا میداند...
خسته ام...
دیگر تاب این آمد و شدهای
بی سرانجام را ندارم...
"فرانه"
صورت خیلی قشنگی ندارم...
میدونم کوچیکه خونم میدونم...
خیلی بی نام و نشونم میدونم..
میدونم سادس لباسم عزیزم
واسه تو یه ناشناسم عزیزم
صدای خوبی ندارم میدونم...
برای عشق تو اما می خونم...
میدونم...میدونم...
واسه عشق تو اما میخونم
عشق من...
میدونم تو کار این عشق میمونم
میدونم این دفعه رو نمیتونم
میدونم به پای این عشق میسوزم
من تو ماجرای این عشق میسوزم
میسوزم...عشق من...میدونم...
عشق من...میسوزم...میدونم...
میدونم که دارم کم میارم
من میترسم و جرات ندارم
میدونم آخرش جونمو
پای این عشق آدم کش میزارم
میدونم دیگه خوابم نمیبره
میدونم ثانیه هام نمیگذره
میدونم که گریه هام بی اثره
دلت از چشمای من بی خبره
عشق من..عشق من...
میدونم که دارم کم میارم...
من می ترسمو جرات ندارم...
من جرات ندارم
می ترسم...می ترسم...
میدونم...
شعر از بنیامین
با هزار آرزو برای آمدنت لحظه شماری کردم
شمع های روی کیک تولدت را روشن کردم
و به انتظارت ثانیه هارا شمردم...
به انتظارت ثانیه ها را شمردم...
انتظارت ثانیه ها را شمردم...
ثانیه هارا شمردم...
شمردم...
شمردم...
ولی نیامدی...
شمع های روی کیک دیگر سویی ندارند
دل من هم...
من ماندم و شبی که شیرینی تلخی اش را
در اشک هایم پنهان می کنم
و آنوقت که روی صورتم همان اشک ها سرسره بازی میکردند
تو باز هم نبودی...
و من ماندم و دلی که بی صدا شکست
بی صدا شکستن هم برای دوست داشتن
زیباست...
"فرانه"
دوستان خوبم
امیدوارم حال همتون خوب باشه همه شما که به وبلاگم سر میزنید و نظراتتونو چه به صورت خصوصی و
عمومی و چه به صورت کتبی و شفاهی به من میدید امروز که به وبلاگم سر زدم یه نظر جالب رو دیدم
که از یک شخص محترمی با نام مستعار بهایی توبه کرده!!!برام فرستاده شده بود دیدم بد نیست که
شما هم این نظرو بخونید....
جماعت بهائیان تاکنون اندیشیده بودید که:
- چرا مسلمانان همه ادیان دیگر را قبول دارند ولی بهائیت را دین من درآوردی میدانند؟
- چرا احکام بهائیت اینقدر شبیه اسلام است مثل: اذکارعربی وضو نماز قبله روزه حج قصاص بلوغ پاکی
یانجاست زکات عید فطر و ... درحالیکه دین هاي دیگر شباهتهاي شبيه هم را ندارد.
- در بین اینهمه اقلیتهای مذهبی چرا آمریکا و اسرائیل فقط از بهائیت اینهمه دفاع می کنند.
- آيا مي دانيد شعار جدايي دين از سياست شعار سرمايه داران دنيا نيز هست؟
پس خوب در مورد پیدایش بهائیت مطالعه کنید البته نه از کتب بهائیها.
با تشکر از نظر شما دوست عزیز!!!
اجازه بدهید از ابتدای کامنت شروع کنم.
دوست عزیز اولا عبارت بهایی توبه کرده اشتباه است اگر شما توبه کرده اید (به قول خودتان)پس دیگر
بهایی نیستید!!!
ثانیا جماعت بهایی ها!! تا کنون به هیچ کدام از چیزهایی که فرموده بودید نیندیشیده بود! میدانید
چرا؟؟!!چون جواب همه آن ها را میداند و این حرفها به نظر بهایی ها انقدر پیش پا افتاده و ابلهانه است
که اصلا وقت گرانبهایشان را صرف این موضوع ها نمی کنند چون به این سخن اعتقاد دارند که:وقت تنگ
است ...
-احکام دین مقدس بهایی کاملا متفاوت و به اقتضای این زمان است در ضمن بهایی ها همه موجودات را
پاک میدانند چون همه ما افریده خداییم و باید به همه محبت خالصانه کرد و نجاست هیچ مفهومی ندارد
چون موجب کدورت بین نوع انسان میشود و این مغایر با هدف مقدس این آیین یعنی وحدت عالم
انسانی است .حکمی هم در خصوص عید فطر و در کتب بهایی نیست .وضو و نماز و قبله بهایی هم
کاملا متفاوت با ادیان دیگر است.
-آمریکا و اسراییل از بهاییان طرفداری نکرده اند اگر صحبتی بوده است از طرف سازمان ملل متحد بوده و
آنها هم خواستار آزادی بهاییان به عنوان یک انسان در ایران بوده اند اسراییل هم هیچ طرفداری از بهاییان
نکرده حتی بهایی ها در اسراییل حق تبلیغ دینشان را ندارند فقط تعدادی از اماکن متبرکه بهاییان در
اسراییل است که فکر نمیکنم این به معنی طرفداری باشد برای مثال اگر یکی از اماکن متبرکه مسلمان
ها در نجف است به معنی طرفداری عراق از مسلمانان های ایران نیست بلکه بر حسب اتفاق این
موضوع پیش آمده است.
-نمیدانم منظورتان از این حرف چه بوده که شعار جدایی دین از سیایت شعار سرمایه داران هم هست
خوب باشد این موضوع چه مشکلی دارد؟
و در آخر:بله این خیلی خوب است که در مورد دین مقدس بهایی مطالعه شود دوست من این را بدان که
همیشه برای تحقیق هر موضوعی باید به اصل آن مراجعه کرد و بعد قضاوت کرد هر کس انقدر درک
میکندکه در ردیه هیچ وقت حقیقت را نمینویسند چون"حقیقت همیشه تلخ است......"
موفق باشی

من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام
متمرکز شوم.
اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دست های تو لی
لی می کند.
دیروز این اس ام اس روی تلفن همراهم جاخوش کرد:
"پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می
کرد و می گفت:سقف قفست شکسته!چرا پرواز نمی
کنی؟!"
این اس ام اس پنج جمله ای آرامش زندگی ام را به هم
زده است!
با خودم فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود
دارد!
و
من چه قدر ماهی هستم!
اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی
به تو بیایم بیرون.
اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان!
آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای
دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!
کجای دنیا؟!
من هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.
چند بار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و
بپرم اما...
احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند!
من چند بار سعی کرده ام ...اما...نمی شود به خدا!
بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی!
بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سرشکسته!
همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روزمرگی ام
متمرکز شوم.
اما
مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد؟!
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است بی
نهایت!
در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده عزیز تمام عیار
من!
من هر روز به تو و دست های نجیبت فکر می کنم
و
هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز!
بگذریم از این سطرهای همیشه
بگذریم از این همه "دوستت دارم"هایی که تلنبار شده
اند در دهانم!
بگذریم از این تا به ابد حسرت!
بگذریم...
بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم!!!
مجله موفقیت
یه خواهش لطفا اول لینک زیر رو باز کن و با آهنگ قشنگ اون این مطلبو بخون تا بتونم حسمو به خوبی برسونم: اینجا را کلیک کنید.

خدایا دلم گرفته آخه چرا ..چرا ما آدما باید فقط دنبال شکوندن دل همدیگه باشیم.....؟چرا نباید همدیگرو درک کنیم؟چرا به اسم دوست داشتن و عاشق بودن همدیگرو آزار میدیم...؟آخه مگه ما چند با رقراره تو این دنیایه بزرگ زندگی کنیم؟خدایا چرا ما آدما اینجوری در باره هم فکر می کنیم ... خدای مهربون من بهت ایمان دارم از ته قلبم به خاطر همین قسم خوردم که سعی کنم دل کسی رو نشکونم ولی آخه خدا جون چرا همه دل منو میشکنن؟...همه از من انتظار هر کاری رو دارن ولی.....خدایا تو میدونی تو قلب من چی میگذره میدونی هیچ وقت نمی خوام عشقی رو که تو دل همه ما گذاشتی بی حرمت کنم و دلمو هر روز به یکی بدم که فرداش بخواد پاشو بزاره روشو بی تفاوت بگذره ..آخه خدای من مگه قلب کوچیک من جای چند نفرو داره ؟من فقط دلمو به یه نفر دادم کسی که ارزششو داشت ولی چرا اون در باره من اینطور فکر میکنه؟...خدایا یعنی من انقدر بنده بدی بودمو نمی دونستم؟؟؟؟خدا جون عشق خیلی مقدسه میدونم اینو... عشق زمینی نیست عشق عشقه عشق زندگیه عشق در کنار هم موندنو مردنه...عشق تمام بود و نبوده ...خدایا تو دنیارو با عشق آفریدی ...تو با عشق ما بنده های گناهکارتو می بخشی ...تو اونقدر عاشق بنده هاتی که اگه هزار بارم خطا کنن بازم دوسشون داری و تنهاشون نمی زاری ...خدایا پس چرا ما بنده هاتو اینجوری آفریدی..؟چرا ما آدما همدیگرو باور نداریم؟...چرا بدون فکر کردن قضاوت می کنیم...؟خدایا چرا اخه چرا؟فکر می کنیم عاشق همیم ولی ...ولی فکر می کنیم عشقمون شده عشق کس دیگه پس ما هم واسه اینکه نشون بدیم چقدر عاشقیم عشقمونو تنها میزاریم بدون اینکه به حرفاش گوش بدیم بدون اینکه باورش کنیم ...بدون اینکه بهش ایمان داشته باشیم که اگه اولش گفت... فاصله یه دریا باشه بازم عاشق میمونیم...واقعا عاشق میمونیم...خدا جون اون روزی که بهم گفت شاید دریا طوفانی باشه اونوقت عقل میگه که خودمونو به این دریا نسپاریم میدونی بهش چی گفتم؟....بهش گفتم حتی اگه تو این دریا غرقم بشم بازم به خاطر تو برای با تو بودن میام تو این دریا ...بهش گتم تو نمیزاری غرق شم مگه نه؟...بغض کرد و هیچی نگفت...فقط چشاشو بست وقتی چشاشو باز کرد ...ساحل چشاش خیس شده بود...سرمو رو شونه هاش گذاشتمو گفتم دوست دارم یکی بیشتر از تو...وای چه حس خوبی بود وقتی که میدیدم همه پشتو پناهم اونه....خدایا ...رویا....خدایا میدونم هر دو تامون عاشق همیم جفتمون همو دوست داریم....ولی پس چرا هر روز داریم از هم دور و دور تر میشیم ؟...خدایا بهش بگو که من همیشه عاشقشم بگو ...خدایا بهش بگو من قلبم فقط واسه اونه ....وای خدایا مگه میشه اون روزای خوبو یادم بره ...مگه میشه اون شبای پر ستاره رو فراموش کنم؟....میدونم اونم فراموش نمی کنه...وای چه روزای خوبی گذشت ....خدا جون ...بغض کردم...هوای دلم ابریه ...این ابرا دیگه طاقت ندارن....چشامو نمدار کردن....وای من عاشق هوای ابریو بارونی بودم ...همیشه می گفتیم بریم زیر بارون چترامونو ببندیم با هم قدم بزنیم....بیا الان زیر آسمون قلبم روی ساحل چشام داره بارون نمنم میاد....خدایا بهش بگو بیاد..من چترمو بستم...منتظرش کنار این جاده تک و تنها نشستم ...بگو بیاد دستمو بگیره بلندم کنه ...تو چشام نگا کنه ...همه عشقشو بریزه تو چشام ....خدایا سردمه.....خدایا دارم میلرزم...خدا جون تورو خدا بگو بیاد...من فقط با عشق اون جون می گیرم گرم میشم....خدایا تا غرق شدن چند نفس بیشتر نمونده برام...باشه دست و پا نمی زنم بزار راحت غرق شم...با آرامش...شاید بیاد و نجاتم بده...شایدم دیر برسه ....نمیدونم....این چند نفس واسه من مثل یه عمر زندگیه...یه عمر...یعنی میاد؟..اگه نیاد...اگه دیر بیاد....اگه...اونوقت آره خدا جون...به جاش میدونم که عاشق بودم تا لحظه آخر...خدایا یعنی میشه بیاد بغلم کنه نجاتم بده....نمی دونم ...فقط می دونم عاشق بودن و موندن با اینکه سخته ولی خیلی شیرینه ....خوشحالم که من اینطوری موندم حتی اگه اون نخواست که بفهمه....
زیر باران
هر چه نا پاکی است
پاک خواهد شد
هر بدی
بیهودگی
یا مرگ
خاک خواهد شد.
زیر باران
هر چه حتی لحظه ای زیباست
می روید:
دانه از خاک سیاه ساکت شبگیر
یا شکوفه از خمود خشکگاه شاخه ای
بر یک درخت پیر.
زیر باران
هر چه حتی لحظه ای زیباست
می روید
مثل شعری در هوای گندم و گیلاس
از من شهری
از من دلگیر
خانمی سه پیرمرد را جلوی در خانه اش دید.گفت:" شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل." آنها جواب دادند:" اگر همسرتان خانه نیستند می ایستیم تا ایشان بیایند." همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت:" برو به داخل دعوتشان کن." یکی از آن ها گفت:"ما هر سه با هم وارد نمی شویم." خانم پرسید:"چرا؟"
یکی از آن ها گفت:"من ثروتم آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.حال با همسرتان تصمیم بگیرید کدام یک از ما وارد خانه شود." بعد از شنیدن این حرف شوهرش گفت:" ثروت را به داخل دعوت کن شاید خانه ی ما کمی رونق بگیرد و رنگ و رویی پیدا کند." همسرش در پاسخ گفت:" چرا موفقیت نه؟ اگر موفقیت بیاید خانه ی ما مرکز توجه همه خواهد شد."عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت:"چرا عشق نه؟عشق خانه ی ما را مملو از شادمانی و نور خواهد کرد."
شوهرش گفت:" برو و از عشق دعوت کن به داخل بیاید." عروس به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد که آن شب مهمان آن ها باشد. دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق به راه افتادند.عروس با تعجب گفت:" من فقط عشق را دعوت کردم! چه طور شد که شما هم دعوت ما را پذیرفتید؟" یکی از آن ها در پاسخ گفت:" اگر ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر دیگرمان این جا نمی ماندند ولی هر جا عشق برود ما هم او را دنبال می کنیم."
...محبت نور است در هر خانه بتابد و عداوت ظلمت است در هر کاشانه لانه نماید...
بیا ما هم همیشه عشق رو تو خونمون راه بدیم...
همه می پرسند /چیست در زمزمه مبهم آب؟/
چیست در همهمه دلکش برگ؟/ چیست در بازی آن ابر سپید/
روی این آبی آرام بلند/که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال/
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟/چیست در کوشش بی حاصل موج؟/
چیست در خنده جام؟/که تو چندین ساعت/مات و مبهوت به آن مینگری!؟/
نه به ابر/نه به آب/ نه به برگ/نه به این آبی آرام بلند/
نه به این خلوت خاموش کبوترها/نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام/
من به این جمله نمی اندیشم/من مناجات درختان را هنگام سحر/
رقص عطر گل یخ را با باد/نفس پاک شقایق را در سینه کوه/
صحبت چلچله ها را با صبح/نبض پاینده هستی را در گندم زار/
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل/همه را می شنوم/می بینم/
من به این جمله نمی اندیشم/به تو می اندیشم/ای سراپا همه خوبی/
تک و تنها به تو می اندیشم/همه وقت همه جا/
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم/تو بدان این را تنها تو بدان/
تو بیا/تو بمان با من تنها تو بمان/جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب/
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند/
اینک این من که به پای تو در افتادم باز/ریسمانی کن از آن موی دراز/
تو بگیر/تو ببند!/تو بخواه/پاسخ چلچله ها را تو بگو/
قصه ابر هوا را تو بخوان/تو بمان با من تنها تو بمان/
در رگ ساغر هستی تو بجوش/
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است/
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!/

